روستاهای ما باید مراكز فعال كار و تلاش و پر از نعمت باشند و زنها نیز در كنار مردها می بایست تمام تلاش خود را به هر شكل ممكن در دوران سازندگی بكار گیرند و هیچكس نباید بیكاری را بر خود بپسندد ./ مقام معظم رهبری حضرت آیت ا… خامنه ای

 تابلوی حاج یدالله اکبری پدر ۴شهید سرافراز به عنوان چهره ماندگار استان در سال ۹۲
 خرم بید

«ام البنینِ» شهید آباد/ 

این ها فقط گوشه ای است از عظمت آدم های آسمانی این قطعه از خاک. خاکی که قبل از انقلاب به «چم بیان» معروف بوده و در جریان سفر آیت‌الله مهدوی کنی در سال ۶۲ نامش شد شهید آباد. وقتی ۱۵۰ کیلومتر از شیراز به سمت شمال استان فارس بروی این قطعه از بهشت خودنمایی می کند.
 مادر. مادرِ چهار پسر. مادرِ چهار شهید. ستاره؛ حاجیه ستاره اکبری! نزدیک ۸۰ سال است این ستاره، دارد خورشید و ماه را از نور وجودش روشنی می دهد. اندازه دلش را نمی شود با مقیاس های دنیایی سنجید. بزرگ است. خودش از دلش و دلش از خودش بزرگتر. در کمتر از ۵ سال، ۴ پسرش رفته اند. پر کشیده اند. آسمانی شده اند. صلابت کلامش شنونده را میخکوب می کند. «شیرزن» یعنی او و او یعنی: «حاج خانم ستاره!»

حاجی هم دست کمی از همسرش ندارد. ساکت است و با صفا. برای شهادت بچه ها هم گریه نکرده. حافظ قرآن است. می گوید: اگر مریض نشده بودم بیشتر از این ۷ جزء حفظ می کردم.

 یک خانواده چهار شهیدی (محمد شفیع، نورالدین، هدایت‌الله و عین‌الله اکبری – فرزندان یدالله) 

 چهارشهیدوالامقام اززبان مادرشان

«الحمدلله جای بَد نرفته‌اند، لیاقتش را داشته اند» جواب کوتاه او به کسی است که می پرسد: از رفتن بچه ها ناراحت نیستی؟!

 شهید محمدشفیع اکبری

مادر شهیدان اکبری:  شهید محمد شفیع در اصفهان درس طلبگی می خواند وقتی که جنگ درکردستان شروع شد عازم کردستان شد و موقعی که جنگ ایران و عراق راه افتاد از کردستان به جنوب کشور عزیمت کرد. با توجه به مشکلات فراوان در مقابل دشمن بعثی ایستادگی کرد و ایشان جزء گروه خط دار (مدافعان) خونین شهر بود.

شهید محمد شفیع فردی بود اهل نماز. او هیچ وقت صحبتی در رابطه با کارهایی که در جبهه انجام می داد به میان نمی آورد. بعد از شهادت ما از طریق همسنگرانش این خاطرات را بدست آوردیم.

 یک بار از جبهه برای دیدنمان آمد. دست‌هایش تاول زده بود. پرسیدم چرا دست‌هایت تاول زده است؟ دستش را پنهان کرد. پدرش گفت: در جبهه سنگر می‌کَند. من نمی‌دانستم سنگر یعنی چه… محمدشفیع خیلی مظلوم بود و کمرو. خبر شهادش که رسید پسر دومم دست‌هایش را بلند کرد و گفت: خدایا شکرت!

شهید هدایت اکبری

 فرزند دیگرم شهید هدایت اکبری دوران تحصیلش را در سعادت شهر در منزل اجاره ای با دوستان و برادرانش پشت سرگذاشت. صاحب خانه اشان برای من تعریف کرد که هر روز صبح وقتی هدایت الله شروع به قرآن خواندن می نمود من از کار و زندگی دست می کشیدم و به صوت قرآنش گوش می دادم. همکلاسان او می گویند در زمان طاغوت هدایت الله نمازش ترک نمی کرد و در عملش خلوص خاصی حاکم بود.

هدایت الله از نظر اخلاق و رفتار نمونه بود و دیگران را شیفته خود می کرد. هنگامی که در شهیدآباد ده، دوازده نفر شهید شده بودند، می گفت: بی وضو در شهیدآباد گشتن جرم است! خودش به این حرف کاملاً پایبند بود و عمل می کرد.

مدتی که جبهه بود چندبار زخمی شد، ولی از جبهه دست نکشید. یادم هست از جبهه لباس و کفش نمی گرفت و لباس های کهنه را وصله می کرد و می پوشید. وقتی به او می گفتم حداقل کفش نو بگیر چون می خواهی راه بروی باید کفش مناسب پایت باشد، می گفت همین کفش ها و لباس ها خوب است. آن قدر بزرگوار بود که هیچ موقع کارهای شخصی خود را به خواهرانش نمی سپرد و خودش انجام می داد. هدایت در گردان فجر، تیپ المهدی در عین خوش به درجه شهادت نائل شد.

شهید نورالدین اکبری

 شهید سومش نورالدین بعد از اعزامش به جبهه چندبار زخمی شد ولی به خانه نمی آمد. مدت طولانی در جبهه بود و در تاریخ ۲۶/۱۲/۶۳ فرزندم شهید شد.

بچه ها با نان خالی روزه می گرفتند بچه‌هایم خیلی زحمت کشیدند. تلاش کردند و سختی کشیدند. با نان خالی، بدون هیچ چیز دیگر روزه می‌گرفتند. چیزی هم نداشتیم. این خانه قدیمی را خودشان ساختند. با دستان خودشان خشت زدند و روی هم گذاشتند.

شهید آخر، پسر بزرگترپاسدارشهید حاج عین الله اکبری

«پسر بزرگترم دورتر از همه شهید شد!»  برای حاج عین‌الله خیلی گریه کردم چون خودم هم یتیمی کشیده بودم. اگر چه پسر بزرگ خانواده‌مان بود، اما پیش از او سه فرزندم شهید شده بود. پدرش برای رفتن عین‌الله به جبهه خیلی مخالفت کرد، چون تنها بچه باقیمانده‌مان بود و خودش هم دو تا بچه کوچک داشت.

حاج عین الله پاسدار بود. جزء هسته اولیه تشکیل دهنده سپاه دهبید. بارها به جبهه رفت. مسئولین ساه بعد از شهادت برادرانش از عزیمت او به جبهه ممانعت می کردند. حتی فرمانده سپاه در منزل خودمان گفت: به هر دری میزنم که حاجی را نگه داریم حاضر نمی شود در اینجا خدمت کند و مرتب درخواست اعزام دارد.

عین الله تا اجازه جبهه رفتن نگرفت، به مکه نیامد!

مسئوولین و مقامات بالاتر هم تعیین تکلیف کردند. حتی شهید محلاتی دستور اکید داده بود از رفتن به جبهه خودداری کند مگر با رضایت ما. تا اینکه از طرف بنیاد شهید سهمیه اعزام به حج به ما دادند. نورالدین هنوز شهید نشده بود. هنوز نرفته بودیم که نورالدین هم شهید شد. حاج خانم تا آن روز مشهد هم نرفته بود. طبیعی بود باید یکی من و مادرش را همراهی می کرد. هر چه پافشاری کردم گفت: حج برمن واجب نیست! در نهایت من به اوگفتم به شرطی به تو رضایت می دهم به جبهه بروی که قبلش به زیارت خانه خدا بیایی. خوشحال شد و بالاخره قبول کرد. خانه خدا را با معرفت کامل زیارت کرد و در اولین فرصت بعد از بازگشت از مکه، عازم جبهه شد.

حاج یدالله پدر شهیدان

من خودم نیروی جبهه بودم که عملیات کربلای چهار آغاز شد. همسنگرانش گفتند: وقتی دستور عقب نشینی دادند، با احساس مسئولیتی که می کرد، ایستاد تا همه بچه ها به عقب برگردند و پس از بازگشت همه نیروهایش، از آنجا که خدا او را بر سر سفره خصوصی اش دعوت نموده بود  در شلمچه شربت شهادت نوشید.جنازه پاکش بعد از کربلای پنج و پس از چهل روز به آغوش وطن برگشت.

با گذشت پنج شش سال از شهادت چهارمین و آخرین فرزندمان، خدا پسری به ما داد که نامش را “مهدی” گذاشتیم.

ما بچه هایمان را دادیم تا جوانان گوش به فرمان ولایت باشند

من و همسرم بعنوان پدر و مادر چهار شهید فرزندانم را جهت حفظ میهن، اجرای فرمان حضرت امام خمینی(ره) در راه خدا دادیم از ملت سرافراز ایران خصوصاً جوانان تقاضا داریم درحفظ خون های پاک شهیدان گرانقدر فروگذاری نکنند. گوش به فرمان مقام عظمای ولایت باشند. وصیت نامه الهی و سیاسی امام را در نظر داشته باشند. نکند خدای نکرده انقلاب بدست نااهلان و نامحرمان بیافتد که این هوشیاری و در صحنه بودن مردم انقلابی را می طلبد.

یک دیدگاه

  1. الهام اکبری گفت:

    سلام و عرض ادب
    باطلاع دوستداران ،عاشقان و رهروان شهداء میرساند قهرمان ملی پدر گرانقدر ۴ لاله گلگون کفن حاج یدالله اکبری به ملکوت اعلی پیوست????

ارسال یک پاسخ