این عشایر ما در اطراف ایران پشتوانه های استقلال ایران بودند

— امام خميني(ره)

1439009899228_3463111111111111.jpg

چند سوار مسلح همراهی‌مان می‌کردند، کم کم سیاه‌چادر خان داشت از دور خودنمایی می‌کرد…

ترس ورم داشت، یاد خبرنگاران قبلی افتادم که چطور لت و پارشان کردند و فرستادن‌شان گوشه بیمارستان، فکرشان دلهره‌ام را بیشتر می‌کرد.

“بی‌خیال، عوضش اگر برگردم تهران، کلی برای شجاعت و جسارتم کیف می‌کنند و حسابی بین دوستان وهمکاران و حتی در تمام کشور مشهور می‌شوم” تکرار این حرف‌ها آب سردی بود بر آتش گر گرفته وجودم و جسارتم را برای رفتن و ملاقات با خان بیشتر می‌کرد.

سبیل‌های بلند و غبغب کلفت، این تمام چیزی بود که در اولین دیدار با خان در سیاه چادرش، بیش از همه برایم خودنمایی می‌کرد.

خان روبه رویم نشست، باید شروع می‌کردم، برای همین دلهره‌ام را کنار گذاشتم و شروع به صحبت کردم، اما با احتیاط، تمام سعی‌ام این بود چیزی نگویم که موجب رنجش خان شود، ساعت حدودا هفت غروب بود و در حال صحبت بودیم که یک دفعه چند نفری وارد چادر شدند…

“خان، یک تیپ دارند می‌آیند این سمت” خان گفت:” چه کسی سرتیپ آنهاست؟” گفتند: “سرگرد سید موسی کاظمی” گفت: “ببندید به رگبار”! باورم نمی‌شد اینقدر راحت حکم رگبار یک تیپ ارتش را بدهد!

جایی برای ترس نبود و برای همین بدون کوچکترین نشانی از ترس، صحبت‌هایم را ادامه دادم، نیم ساعتی گذشت که دوباره سر و کله آن چند نفر پیدا شد و گفتند: “خان کار تمام شد، دستور چیست؟” گفت: “خبر بدهید بیایند جنازه‌ها را ببرند.”

انگار که دوباره حرف‌های رد و بدل شده بین خان و آدم‌هایش را نشنیده باشم به صحبت‌هایم ادامه دادم و به هر بدبختی بود اطلاعات و حرف‌هایی را که می‌خواستم از خان گرفتم…

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه کرمانشاه، منوچهر نجمایی از قدیمی‌ترین خبرنگاران کرمانشاه اینها را می‌گوید و ادامه می‌دهد: جنگ عشایر فارس یکی از هیجان انگیزترین ماموریت‌های خبری‌ام بود، این حادثه سال ۱۳۴۲ اتفاق افتاد که عشایر فارس در آن سال در اعتراض به اعمال اصلاحات ارضی در آن منطقه از سوی شخصی به نام دکتر “خان علی”، او را ترور کردند و بعد هم شروع به شورش کردند.

آن زمان جهت مقابله با شورش عشایر، بلافاصله استاندار و فرمانده لشگر فارس را عوض کردند و درگیری بین ارتش و عشایر بالا گرفت و این وسط، خبرنگاران روزنامه‌های کیهان و اطلاعات که تنها روزنامه‌های آن زمان کشور بودند و برای گرفتن خبر راهی منطقه شده بودند، زخمی و مجروح از همانجا راهی بیمارستان شدند.

من آن زمان در روزنامه کیهان در تهران فعالیت می‌کردم و با زخمی شدن خبرنگارها ماموریت پیدا کردم تا جهت تهیه گزارش به شیراز بروم و با بزرگترین امیر عشایر آن منطقه که شخصی به نام ” حسین قلی خان زرقام” بود دیدار و گفت‌وگو کنم.

جسارت زیادی می‌خواست در آن شرایط به دیدار خان بروی، اما من جوان بودم و جویای نام و برای همین این خطر را به جان خریدم و راهی شیراز شدم.

درگیری‌ها در منطقه زیاد بود و من هم از این درگیری بی‌نصیب نماندم و یک تیر با دو کمانه کردن به پای من خورد و خوشبختانه فقط توانست خراش جزیی ایجاد کند، اما این خراش برایم دلچسب بود! چون می‌توانست مرا کلی پیش سردبیر و بقیه عزیز کند و تاییدی بر شجاعتم باشد.

نهایتا با پایان گرفتن درگیری‌ها و سرکوب عشایر به تهران برگشتم و سرمست از اینکه گزارش من که کلی برای آن زحمت کشیده بودم تیتر صفحه اول کیهان سراسری شده، راهی دفتر روزنامه شدم، اما صفحه اول روزنامه که هیچ، هیچ صفحه روزنامه حتی به خبر و گزارش من اشاره‌ای هم نشده بود!

پیش سردبیر آن زمان، آقای “سمسار” رفتم که در حال حاضر سرپرستی روزنامه کیهان را در لندن بر عهده دارد و گله کردم که چرا مطلب من چاپ نشده که فقط در جوابم گفت: بعضی وقت‌ها مصلحت است خبری چاپ نشود و تو پولت را بگیر، چه کار داری به بقیه‌اش؟!

سخت بود قبول کردن آن مصلحت، اما چاره‌ای جز پذیرفتن آن نداشتم….

…می‌گوید متولد ۲۰ اردیبشهت ماه سال ۱۳۱۸ در کرمانشاه است و از پنج سالگی به همراه خانواده به اصفهان رفته است. از اولین روزهای خبرنگاری‌اش که می‌پرسم مرا می‌برد تا کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ …

آن زمان ۱۴ ساله بودم و در هفته نامه “رعد جنوب” که پدرم آن را راه‌اندازی کرده بود همپای پدر فعالیت می‌کردم، ۲۸ مرداد ماه آن سال کودتا توسط سرلشگر «زاهدی» صورت گرفت و دکتر «محمد مصدق» را به ده‌شان برده و در آنجا زندانی کردند و این امر موجی از اعتراضات را در کشور به راه انداخت…

این اعتراضات در همه شهرها از جمله اصفهان بسیار گسترده بود و در جواب اعتراض مردم، نیروهای شهربانی می‌ریختند و مردم را دستگیر می‌کردند.

آن زمان برای گرفتن خبر اعتراضات، پدرم مرا به خیابان‌های اصفهان می‌فرستاد چون کم وسن و سال بودم و خوب می‌توانستم از دست نیروهای شهربانی فرار کنم.

تمام چیزهایی را که می‌دیدم برای پدرم تعریف می‌کردم، این که کجاها را به آتش کشیدند و چه شعارهایی می‌دادند و هیچ وقت از خاطرم نمی‌رود روزی که هفته نامه چاپ شد و پایین گزارش وقایع اعتراضات، اسم من “منوچهر نجمایی” چاپ شده بود…

و همین یک اسم ساده پایین گزارش، انگیزه من شد برای ۶۲ سال کار خبری!

… ۱۶ ساله بودم که از هفته نامه پدر به نمایندگی روزنامه اطلاعات در اصفهان رفتم، آن زمان عمده خبرهای ما از شهربانی و ژاندارمری بود و هر از گاهی خبری از وقایع شهر و سایر ادارات هم داشتیم.

آن سالها ایران تنها دو روزنامه اطلاعات و کیهان را داشت و این دو روزنامه به شدت رقیب هم بودند و این جو رقابتی در بین نمایندگی‌های این دو روزنامه در استان‌ها از جمله اصفهان هم وجود داشت…

رقابت به حدی بود که اگر خبری مهمی را من زودتر از رقیب خبرنگارم که در آن سال‌ها در اصفهان مرحوم “ناصر زنجانی” بود، می‌گرفتم، ۵۰ ریال جایزه از طرف روزنامه اطلاعات تهران برایم می‌فرستادند و از طرف دیگر “زنجانی” از طرف روزنامه کیهان، ۵۰ ریال جریمه می‌شد.

آن زمان روزنامه اطلاعات یک صفحه ویژه‌‎نامه داشت و برای پر کردن این یک صفحه، اخبار را هر شب، ساعت ۲۰ توسط شرکت اتوبوسرانی “گیتی نورد” که آن موقع روبه روی دفتر روزنامه در محل «دروازه دولت» اصفهان قرار داشت برای تهران می‌فرستادیم و نماینده روزنامه در تهران در محل گاراژ اتوبوس‌ها، خبرها را تحویل می‌گرفت و خبرها برای صبح روز بعد در روزنامه چاپ می‌شد.

تا سال ۱۳۴۰ در روزنامه اطلاعات کار کردم و بعد از آن به تهران رفتم و در روزنامه کیهان مشغول فعالیت شدم و آن ماموریت هیجان انگیز جنگ عشایر فارس به تورم خورد که هیچ ثمری هم نداشت.

دو سال بعد از طرف روزنامه کیهان به عنوان سرپرست نمایندگی این روزنامه در کرمانشاه انتخاب شدم و بعد از ۲۴ سال دوباره به زادگاه خودم کرمانشاه برگشتم.

از خاطراتش در کرمانشاه می‌پرسم و می‌گوید: در ماه‌های ابتدایی ورودم به کرمانشاه با لهجه مردم اینجا آشنایی نداشتم. یادم نمی‌رود یک روز توزیع کننده روزنامه به دفتر آمد و به همکار من مرحوم “مهدی مقدم” گفت: آقای مقدم ” آژان‌ها درِ «گاراژ» دو نفر را کشتن”.

مقدم هم بدون آنکه برایش عجیب باشد گفت: برو. من که این حرف‌ها را می‌شنیدم رفتم جلو و گفتم: “آخه آقای مقدم، خبرنگارِ باسابقه! آژانها دو نفر را کشتن و تو همینجوری نشستی”….

لبخندی زد و گفت: کرمانشاهی‌ها به کتک زدن می‌گویند کشتن. آن روز خیلی شرمنده شدم و فقط می‌توانستم لبخندی همراه با عذرخواهی تحویلش دهم…

اوایل کارم در کرمانشاه پر بود از خاطرات تلخ و شیرین و بین این همه تلخی خاطره سیل آبان ماه سال ۱۳۴۲ را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

سیل عجیبی بود، باران که باریدن گرفت آب رودخانه آبشوران از فاضلاب خانه‌های اطراف بالا زد و مردم را با خود برد!

یادم نمی‌رود در همین چهارراه اجاق مطب دکتر “رضا زاده” که سرهنگ هم بود در طبقه دوم یک ساختمان قرار داشت و آن روز سیل او و بیمارش را با خود برد! و جنازه آنها چند روز بعد با فروکش کردن سیل از لای گل و لای‌ پیدا شد.

تعداد جنازه‌ها و کشته‌های آن سیل خاطرم نیست، اما تلفات زیادی دادیم و خبرش را که منعکس کردیم خانم” مهرانگیز دولتشاهی” نماینده آن زمان مردم کرمانشاه اعتراض کردند که تعداد کشته‌ها اینقدر نبود…

و ما هم برای اینکه مدرک مستند داشته باشیم، هر شب برای شمارش جناز‌ه‌ها به غسالخانه که بالاتر از قبر آقا بود می‌رفتیم.

آن زمان غسالخانه چراغ نداشت و ما آتش یا فندکی روشن می‌کردیم و جنازه‌ها را که تماما گِلی بودند می‌شمردیم…

بعدها و با استخدامم در آموزش و پرورش سرپرستی روزنامه کیهان را واگذار کردم، زیرا کسی می‌توانست سرپرست باشد که کار دیگری در کنار آن نداشته باشد و برای همین من نمی‌توانستم سرپرست باشم، اما همکاری خودم را همچنان ادامه می‌دادم.

در کرمانشاه هم مثل سایر استان‌های دیگر رقیب دیرین یعنی روزنامه اطلاعات هم حضور داشت و در کنار این دو، چند هفته‌نامه محلی از جمله “شاهد غرب”، “خسروی”، “سعادت ایران” و “خاک خسرو” هم چاپ می‌شدند.

آن زمان هم در کرمانشاه بیشتر خبرها را از ژاندارمری و شهربانی می‌گرفتیم و هر از گاهی شخصیت مهمی به استان می‌آمد برای جلسات دعوت می‌شدیم.

یادم نمی‌رود مهرماه سال ۱۳۵۱ بود که شاه و فرح به کرمانشاه آمدند و ما هم به جلسه استانداری که آن زمان در محل اداره کار فعلی کرمانشاه قرار داشت دعوت شدیم، اما نتوانستیم خبری از جلسه بگیریم زیرا براساس محدودیت‌هایی که وجود داشت تنها استانداری می‌توانست خبر آن را به ما بدهد.

در آن سفر همین خیابان جوانشیر فعلی که مهندس “ضرابی” سازنده آن بود قرار بود با حضور شاه افتتاح شود که از آنجا که آسفالت نشده بود و گِلی بود و امکان داشت ماشین شاه در گِل و لای آنجا گیر کند شاه برای افتتاح حاضر نشد و بدون حضور شاه افتتاح شد و نامش را به نام سرلشکر “جوانشیر” از بزرگان کرمانشاه زدند…

چاپ و ارسال عادی خبر ادامه داشت تا حوادث انقلاب در سال ۱۳۵۷٫ آن زمان محدودیت‌های بسیاری در ارسال اخبار داشتیم و با ارسال ۲۰ صفحه خبر فقط دو خط آن! در روزنامه چاپ می‌شد و در قبال اینکه نوشته بودیم اینقدر کشته شدند و چه درگیری شده، در روزنامه درج می‌شد درگیری رخ داده که مسالمت آمیز هم به پایان رسیده!

نهایتا با به ثمر نشستن انقلاب فعالیتم را تا سال ۱۳۵۹ با کیهان ادامه دادم و تا سال ۱۳۶۸ بیشتر از کار خبر به نویسندگی مشغول بودم تا اینکه در این سال «کامران سعادت» پسر مرحوم «سعادت» صاحب امتیاز روزنامه محلی “سعادت ایران” پیشنهاد داد تا در کنار او در هفته نامه تازه تاسیس باختر فعالیت کنم.

هفته نامه باختر در آن سال راه‌اندازی شد و خوشبختانه تا امروز فعالیتم را با این هفته نامه که در همین سال جاری بصورت روزنامه درآمده و هنوز هم بعد از ۲۶ سال مخاطبان بسیاری دارد، ادامه دادم.

… بیشتر یک ساعتی را که برایم حرف می‌زد سکوت کرده بودم، آنقدر غرق شده بودم در خاطراتش که انگار همین حالا “حسین قلی خان زرقام” خان عشایر فارس رو به رویم نشسته و همان لحظه به وضوح می‌توانستم صدای طغیان آبشوران را بشنوم که در شهر راه افتاده و هر چه سر راهش هست را می‌بلعد…

“منوچهر نجمایی” با تمام خاطرات تلخ و شیرینش حالا یکی از پیشکسوت‌های با ارزش روزنامه‌نگاری کرمانشاهِ ماست که می‌تواند برای همه ما جوانترهای عرصه خبر الگو باشد. نگذاریم خاطراتش در دلش بماند و کاری کنیم تا چهر‌ه‌اش برای همه جوان‌های این شهر ماندگار شود. ‌

گفت‌وگو از محبوبه علی‌آقایی خبرنگار ایسنا منطقه کرمانشاه

ارسال یک پاسخ